Bu şiirin Farsçasını Ekim 2008 tarihinde söyledim. Türkçesini yazarken temel tema aynı kaldığı halde Farsça versiyonunda iki dilli (Farsça ve İran Türkçesi) olmaktan çıktı. Ayrıca daha uzun bir şiire dönüştü. “Geçiş” adlı o şiire BURADAN ulaşılabilir.
!از انتظار گذشتم حکایتی طولانیست
شب هیچگاه روزانه سراغ من نمیآید
شب وقتی خوابم میآید شیششش که میگوید بوی شراب میدهد یادش
چشم تو ولی
هی جوش میزند میگوید میبوید و جوش میزند
در رحله بازوان نازکش میخواندم میخواباندم میبوسدم و جوش میزند دم دم و من نمیفهمم
من فهمم را گم کردهام
زبانش زبان زنانگی دارد مثل شعری ساده و عجیب
!ما به این “ازغرایب زمانه” میگوییم آلودهایم اکنون و هِی
وقتی نگاهم میکند میدانم هیچگاه بیدار نبودهام
مستی من بال ندارد نمیپرد پا ندارد نمیرود
!میرود و برمیگردد و میخوابد کنارم گولوستان باغی
و هی جوش میزند
میان من و زبان او زبان من و میان او جوش میزند
!و سلام که میگوید هااااا صور اصرافیل میچرخد در گوش من شب زنده هِی
در این زبان بایدی در کار نیست
ماندن حکایت دیگری است از انتظار گذشتم
پدرم شمس درآمد
انگار جارو هم شعر میخواند قوری هم این گربه چشم دو رنگیام هم ـ و این همهمای شوخ و قشنگ هم!ـ
!سهن باخ باخاندا باخ گؤر من نئجه اؤلوره م قولّاروندا من اؤلنده سهن اوندا گؤر منی
بس کی دیلون جالانیر بوینوما آز قالیر قاناتلانارام پادشاه ناغیلّاریام
!پاتلئتیم ئوچ پهناپه ته ده گمهز دیلون دهگهنده دیلیمه شعر اولورام بیردهن عجبدیر هااااا
!قوی گؤروم من اؤلموشهم بلکه
امشب سراغ مرا می گیرد و می برد با خود
بی سراغ میمانم از او به بعد بیخود نمیفهمم
من فهمم را سراغ او جا گذاشتم
!بی سراغ میمانم میمانم و میمانم
هاشم خسروشاهی
9 اکتبر 2008 آنکارا

